ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

این روزها

٩١.٢.٣ این روز بود که کاملا اختیاری تونستی از حالت خوابیده به شکم، بشینی، من و بابا خیلی ذوق کردیم و تشویقت کردیم... خودت هم بعد از اون مرتب تمرین می کردی فکر کنم می ترسیدی فراموش کنی... 91.2.16 دستهاتو  به مبل گرفتی و آگاهانه بلند شدی، قبلا هم این کار و کرده بودی ولی اینبار با هوشیاریه بیشتر انجام دادی... 91.2.17 رفتی تو اتاق و در و پشت سرت بستی... 91.2.19 سینه خیز و ترک کردی و کاملا چهاردست و پا حرکت کردی... 91.2.27 قبلا هم بای بای می کردی ولی شانسی بود اینبار خیلی با اشتیاق بای بای کردی... تو این روز مشغول بررسیه پشت فرشها، قالیها، گلیمها، پادری ها شدی... فکر کنم به کار فرش علاقه داری... ابوالفضل دیگ...
31 ارديبهشت 1391

سرگرم کردن

نفس مامان در حال بازی و نگاه کردن تلویزیونه، در واقع داره تنهایی یه جورایی خودش و سرگرم می کنه... اینجا هم مامان سرگرم تماشا کردن نفسشه... ...
28 ارديبهشت 1391

اینم یه بخشیه

مریضیه بچه ها هم یه بخشیه از زندگی، ابوالفضلم،بعد از سفر دو شبی حال ندار بودی، خیلی نگرانت بودیم و مزاحم مامان جون اینا شدیم، خدا رو شکر الان خوبی و داریم بر می گردیم خونمون... خدایا همه ی مریضها رو شفا بده، آمین... ...
26 ارديبهشت 1391

مادر

مادرم روزت مبارک... کی میشه این جمله رو از تو بشنوم عزیزم... ...
23 ارديبهشت 1391

سفر به شمال

دوشنبه صبح راه افتادیم به سمت تالش، زادگاه بابا محسن، این اولین سفر سه تاییمون بود که فکر نمی کردم تا این اندازه خوش بگذره، یه سفر 5 روزه ی شیرین که حضور تو شیرین ترش هم کرد... بیشتر خونه ی عمو مهدی بودیم، پسر عموت پارسا، عاشقشم، تو هم خیلی باهاش اخت شدی و حسابی باهم بازی می کردین... از اینکه می تونستی با بچه ها ارتباط برقرار کنی خیلی خوشحال بودی... همه ی فکر و ذکرت پیش پارسا بود و پارسا حسابی مقابل تو حس بزرگی می کرد... این کوچولوی پشت سرت ، یکی از دوست دخترای پارسایی،از روروئک تو می ترسید آخه صدای فضا پیما میده... حواسم نبود بقیه سفرنامه در ادامه مطل...
23 ارديبهشت 1391

پارک

یک شنبه، قبل از سفر به شمال، با خاله ها و مامان جون و عمه فهیمه رفتیم پارک، دایی علی هم به ما پیوست، خاله منا برات یه بادکنک خرید که فکرشو نمی کردیم اینقدر باهاش ذوق کنی... ... ...
23 ارديبهشت 1391

ابوالفضل و عروسی

١٤ اردیبهشت، به همراه مامان جون و دایی هادی، با مترو، رفتیم خونه ی دایی حسن و زندایی صبا، این بار دوم بود که می رفتیم خونشون، بار اول خونه ی خالی و اینبار خونه ی چیده شده ی نوی عروس... این دومین باری بود که سوار مترو شدی، بار اول که کل مسیر و خواب بودی و چیزی متوجه نشدی، خیلی کوچیکتر بودی، به اصرار من که دلم برای مترو تنگ شده بود با مترو رفتیم، و اینبار برات همه چیز مهیج و سوال برانگیز بود، خیلی بامزه به اطرافت نگاه می کردی و جزییات و بررسی می کردی... شب بابا محسن زحمت کشید و موهاتو مرتب کرد، بابایی مرسی... 15 اردیبهشت روز خیلی مهمی بود، عروسیه داداش عزیزم، دایی حسن، که مصادف شده بود با نه ماهه شدن عسلم...از صبح زود بید...
16 ارديبهشت 1391

13 اردیبهشت

امروز تقریبا دوست داشتی از کنارت تکون نخورم، کمی که دور میشدم با گریه به سمتم سینه خیز می کردی و ماما و بابا می گفتی، از روزهای قبل خیلی واضح تر و بیشتر... یه شیرین کاریه بامزه ای انجام میدادی، زبونتو  فقط از سمت چپ به طرز نانازی ای در میاوردی... صبحها سحرخیز تر شدی و شبها دوست داری زودتر بخوابی ... و اینم خستگی... ...
13 ارديبهشت 1391